اکثر ما انسانها از اوان کودکی با روایت آشنا میشویم. داستان به کودکان کمک میکند تا آنچه را به آنان آموخته میشود یاد بگیرند و اطلاعاتشان را به حافظه بسپرند. روانشناسان این داستانها را درخور بررسی میدانند زیرا به نظر میرسد داستان [علاوه بر سرگرم کردن بچهها] همچنین زندگی را به مخاطبانش میشناساند و بدین ترتیب کودکان را برای دورهی بزرگسالی و ناملایمات جسمانی و عاطفیِ پیش رو آماده میکند. برونو بتلهایم در کتاب کاربردهای افسون از نظریههای زیگموند فروید استفاده کرد تا نشان دهد بسیاری از روایتهای عامیانه، مانند «شنلقرمزی» و «هانسل و گرِتِل»، به مضامینی بسیار شرارتبار و غالباً جنسانی میپردازند. تاریخپژوهان و نظریهپردازان فرهنگی نیز قصههای عامیانه را از نظر دلالتهایشان دربارهی سازوکارهای جوامع مختلف درخور بررسی میدانند. برای مثال، این داستانها میتوانند تصویری اهریمنی از اشخاص یا گروهای اجتماعیِ مختلف ارائه کنند (مثلاً همهی نامادریها را بدذات جلوه دهند)، یا نشان دهند که فقر و مرگ، روابط خانوادگیِ اشخاص را هم خراب میکند (مانند اتفاقاتی که برای سیندرلا، سفیدبرفی، یا جک در داستان «لوبیای سحرآمیز» میافتد). پژوهشگران تاریخ ادبیات و فرهنگ عامیانه غالباً میکوشند شکل اولیهی قصههای عامیانه را بیابند تا ببینند بازگوییهای متعددِ این داستانها در دورههای مختلف چگونه هراسها و اضطرابهای همان دورهها را بازمیتاباند. مثلاً جک زایپس با تحقیق دربارهی داستان «شنلقرمزی» نشان داد که در جوامع خاصی، از این داستان به منظور هشدار به دختران و زنان جوان دربارهی مخاطرات روابط جنسانی استفاده شده است. نظریهپردازان روایت بیشتر به ساختارهای بنیادین یا [بهاصطلاح] دستور زبانِ این
برچسب: نویسنده: کاوه نصیری تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 10:05